دایم به یک قرار بود مشت خار من
چون آشیان خوش است خزان و بهار من
۱گرد یتیمی گهر آفرینشم
بر هیچ دیده بار نباشد غبار من
۲از ابر، تخم سوخته افسرده تر شود
مرهم چه می کند جگر داغدار من
۳بر روی هم گذاشته ام دست چون صدف
گوهر شود یتیم ز جیب و کنار من
۴چون عقده های آبله از پاک گوهری
موقوف زخم خار بود نوبهار من
۵خوابم بود به دولت بیدار همعنان
بر راه کبک خنده زند کوهسار من
۶کشتی در آب گوهر من کار می کند
دریا ترست از گهر آبدار من
۷صائب مرا به باغ و بهار احتیاج نیست
باغ و بهار من بود از خارخار من
۸