چون تخم سوخته است ز سودا دماغ من
کز ابر نوبهار شود تازه داغ من
۱منت کند سیاه، دل روشن مرا
دست حمایت است نفس بر چراغ من
۲از خرقه داغهای مرا می توان شمرد
دیوار نیست مانع گلگشت باغ من
۳مجنون من ز وصل لباسی است بی نیاز
ورنه سیاه خیمه لیلی است داغ من
۴نومید چون ز توبه سنگین خود شوم؟
کز سنگ همچو لاله برآید ایاغ من
۵از بوستان به برگ خزان دیده ای خوشم
تر می شود به نامه خشکی دماغ من
۶زنگ از دلم به باده گلگون نمی رود
دایم چو لاله زیر سیاهی است داغ من
۷شیرین لبان به رخصت من آب می خورند
میراب جوی شیر بود سنگداغ من
۸گر آب زندگی عوض می به من دهند
چون لاله خون مرده شود در ایاغ من
۹از خویش رفته را نتوان نقش پای یافت
سرگشته آن کسی که بود در سراغ من
۱۰صائب گذشته ام ز سر خویش عمرهاست
بر خود ز باد صبح نلرزد چراغ من
۱۱