از دستبرد ناله آتش زبان من
چون جوی شیر، آب شده است استخوان من
۱تا دست می زنی به هم، از دست رفته ام
بر بادپای گرد سوارست جان من
۲گلچین به جای گل کف افسوس می برد
از باغ و بوستان همیشه خزان من
۳انگشت اگر شود خس و خاشاک این چمن
نتوان سخن چو غنچه کشید از زبان من
۴ذرات روزگار بود خوشه چین مرا
گرم است ازان چو مهر جهانتاب نان من
۵از بانگ صور، لذت افسانه می برد
درمانده است حشر به خواب گران من
۶تیر از تنم چو موی برون آید از خمیر
از سنگ بس که نرم شده است استخوان من
۷یارب چه کرده ام، که دو منزل یکی کند
گرد کسادی از عقب کاروان من
۸چون غنچه صدهزار خم و پیچ خورده است
در تنگنای مهر خموشی زبان من
۹از خارخار سینه مرا آشیان بس است
گو برق حادثات بسوز آشیان من
۱۰از موج گریه دامی در خاک کرده است
در هر گل زمین مژه خون فشان من
۱۱تا لعل آتشین ترا بوسه داده ام
چون لاله سوخته است ز دل تا زبان من
۱۲پاک است همچو خانه آیینه، خانه ام
راز نهان بود گل باغ عیان من
۱۳صائب هزار حیف که در روزگار نیست
یک اهل دل که فهم نماید زبان من
۱۴