در روز حشر سایه کوه گناه من
گردید از آفتاب قیامت پناه من
۱اندیشه از شکست ندارم که همچو موج
افزوده می شود ز شکستن سپاه من
۲گر ماه و آفتاب شود هر ستاره ای
روشن نمی شود شب بخت سیاه من
۳سوزد به ناتوانی من دل غنیم را
دود از نهاد برق برآرد گیاه من
۴نبود به ناز بالش مردم مرا نیاز
کز دست خود بود چو سبو تکیه گاه من
۵بر باد داد خرمن عمر من و هنوز
ساکن نمی شود نفس عمر کاه من
۶در چشمخانه بر در و دیوار می تند
از دورباش ناز تو تار نگاه من
۷کم نیست فیض گردش تسبیح من ز جام
مخمور مست می رود از خانقاه من
۸در وادیی که خلق نظر بسته می روند
باریک تر ز موی میان است راه من
۹هر چند می کشم می گلرنگ در لباس
گل می کند چو غنچه ز طرف کلاه من
۱۰در تنگنای سینه ازان خوی آتشین
چون موی زنگیان شده پیچیده آه من
۱۱چون شمع پیش پای نسیم اوفتاده ام
دست حمایت که شود تا پناه من
۱۲هر چند از حجاب ندارم زبان عذر
صائب بس است خجلت من عذرخواه من
۱۳