دل می برد ز قند مکرر کلام من
نی می کند به ناخن شکر کلام من
۱در قطع ره ز جادو بود خضر بی نیاز
از راستی غنی است ز مسطر کلام من
۲در گفتگوی نازک من نیست کوتهی
از مد مانوی است رساتر کلام من
۳در یک نفس ز مصر به کنعان کند نزول
چون بوی یوسف است سبک پر کلام من
۴یک روز(ه) چون کبوتر بغداد می رود
از باختر به کشور خاور کلام من
۵از گوش پیشتر به دل مستمع رسد
از دلپذیریی که بود در کلام من
۶از خلق در حجاب سیاهی نهفته نیست
از آب زندگی است روانتر کلام من
۷صور قیامت است مرا کلک خوش صریر
دارد نمک ز شورش محشر کلام من
۸کاغذ حریف آتش سوزان نمی شود
دفتر کند ز بال سمندر کلام من
۹بر سنگ می زنند ز دلهای همچو سنگ
هر چند قیمتی است چو گوهر کلام من
۱۰از مدح و هجو و هزل و طمع شسته ام ورق
پند و نصیحت است سراسر کلام من
۱۱نسبت به فکرهای قدیدش مکن که هست
از تازگی چکیده کوثر کلام من
۱۲اندیشه اش ز ناخن یأجوج دخل نیست
باشد متین چو سد سکندر کلام من
۱۳چون مار پا به راه نهد کشته می شود
انگشت اعتراض منه بر کلام من
۱۴گردید خشک همچو صدف پوست بر تنم
تا گشت آبدار چو گوهر کلام من
۱۵یک نقطه خرده بین نتواند به سهو یافت
هر چند پیچ و تاب زند در کلام من
۱۶ای وامصیبتاه که شد خرج مردگان
چون حافظ مزار سراسر کلام من
۱۷صائب چو آفتاب ز دل تا نفس کشید
آفاق را گرفت سراسر کلام من
۱۸