فیض نسیم صبح بود با فغان من
بر شاخ گل گران نبود آشیان من
۱ریگ روان بادیه بی نشانیم
سرگشتگی است راهبر کاروان من
۲چون برق، منتهای نفس منزل من است
بیچاره رهروی که شود همعنان من
۳دستش ز تیر زودتر افتد به خاک راه
آن ساده دل که زور زند بر کمان من
۴چون دانه سپند، بر آتش نشسته است
مهر خموشی از لب آتش بیان من
۵مشنو ز من دروغ که از راست خانگی
پیچیده نیست جوهر تیغ زبان من
۶انصاف نیست مانع نظارگی شدن
کز جوش گل شکست در بوستان من
۷بستم به خاک نقش و همان میل می کشد
در چشم دشمنان، قلم استخوان من
۸صائب ز بس مراد که در خاک کرده ام
خاک مراد خلق شده است آستان من
۹