گمراه شد ز غفلت من رهنمای من
گردید میل چشم عصاکش عصای من
۱پیدا نشد کسی که به فریاد من رسد
در شیشه ماند باده مردآزمای من
۲از دست خود بود چو سبو متکا مرا
پهلوی خشک خویش بود بوریای من
۳تا سر کشیده ام به گریبان بی خودی
چون پای خم به گنج فرورفته پای من
۴همصحبت خسیس کند نفس را خسیس
پهلو تهی ز کاه کند کهربای من
۵از بس گداخته است مرا داغ تشنگی
موج سراب سلسله گردد به پای من
۶هر بی جگر به من نتواند طرف شدن
برخاستن بود ز سر جان لوای من
۷آسوده تر ز دیده قربانیان شده است
از ترک آرزو دل بی مدعای من
۸چون آتش است در شب تاریک رهنما
گم گشتگان بادیه را نقش پای من
۹خاک مرا به اشک ندامت سرشته اند
با چشم سازگار بود توتیای من
۱۰صائب به غیر سیه پرجوش عشق نیست
امروز ساغری که شود غم زدای من
۱۱