شد خشک از گشودن لب آبروی من
آخر چو غنچه جام تهی شد سبوی من
۱خون می خورد کریم ز مهمان سیر چشم
داغ است عشق از دل بی آرزوی من
۲خون مشک در پیاله من خود به خود نشد
چون نافه شد سفید درین کار موی من
۳از تشنگی ز بس که شدم خشک چون سبو
تنگ از فشار دست نگردد گلوی من
۴در لعل آبدار ز برگشته طالعی
باشد همان چو نقش نگین خشک، جوی من
۵تا سر کشیده ام به گریبان خامشی
از خود چو غنچه باده برآرد سبوی من
۶گردد مرا گره چو صدف در دل از غرور
گوهر دهند اگر عوض آبروی من
۷صائب ز بس که درد مرا در میان گرفت
بیچاره شد ز چاره من چاره جوی من
۸