دلدار رفت و برد دل خاکسار من
یکبار شد ز دست کند و شکار من
۱رفتی و رفت با تو دل بی قرار من
یکبار شد تهی ز دو گوهر کنار من
۲می بود سهل کار دل غم کشیده ام
بودی به جای خویش اگر غمگسار من
۳واحسرتا که چون گل رعنا به باد رفت
در یک نفس خزان من و نوبهار من
۴از نیم جان من به چه تقصیر دست داشت؟
شوخی که برد صبر و شکیب و قرار من
۵باری مرا به داغ جدایی چو سوختی
غافل مشو ز حال دل داغدار من
۶صبری که بود پشت امیدم ازو به کوه
در روزگار هجر نیامد به کار من
۷باغ و بهار من ز جهان دامن تو بود
دیگر به دامن که نشیند غبار من؟
۸آیا بود به گریه شادی بدل شود
این گریه های تلخ شب انتظار من؟
۹صائب ترانه ای که بشوید ز دل غبار
امروز نیست جز سخن آبدار من
۱۰