یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من
با هیچ قفل راست نیامد کلید من
۱در سنگ از شرار و شرر می دهم خبر
افلاک یک ستاره ندارد به دید من
۲با تیغ پاک کرده ام اینجا حساب خود
از خاک، روی شسته برآید شهید من
۳مردان هزار فوج ز همت شکسته اند
غافل مباش از سپه ناپدید من
۴ابر سیاه، پرده سیلاب فتنه است
ایمن مشو ز آفت چشم سفید من
۵این آن غزل که گفت مسیحای زنده دل
کاین خلق نیست در خور گفت و شنید من
۶