به کوی عشق مبر زاهد ریایی را
مکن به شهر بدآموز، روستایی را
۱جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند
نچیده اند گل باغ آشنایی را
۲ز زلف ماتمیان ناخنی چه بگشاید؟
قلم چه داد دهد قصه جدایی را؟
۳چه دل به شبنم این باغ و بوستان بندم؟
که کرده اند روان، درس بی وفایی را
۴هلاک غیرت آن رهروم که می دارد
ز چشم آبله پنهان، برهنه پایی را
۵ز نقش شهپر طاوس می توان دانست
که چشمهاست به دنبال، خودنمایی را
۶نمی شود نشود فرق سرکشان پامال
سفر به خاک بود ناوک هوایی را
۷تلاش چاشنی کنج آن دهن صائب
به کام شکر، شیرین کند گدایی را
۸