تیشه زد بر پای خود هر کس که زد بر پای کوه
دست کوته دار چون فرهاد از ایذای کوه
۱پای پیچیده است در دامان تمکین زیر تیغ
داغ دارد پردلان را طبع بی پروای کوه
۲خازنی چون سنگ نبود گوهر اسرار را
زین سبب باشند روشن گوهران جویای کوه
۳هر که دارد پشتبانی، غم نمی داند که چیست
خنده مستانه کبک است از بالای کوه
۴می شود شیرازه دل عارف آگاه را
از تجلی گرچه می پاشد ز هم اجزای کوه
۵پیش او خورشید اندازد سپر هر صبحگاه
زین سبب بر ابر ساید تیغ استغنای کوه
۶نیست از درد طلب آسودگی اوتاد را
بر سر آتش بود از لاله زان روپای کوه
۷از لب لعل تو هر خونی که پنهان می خورد
می کند از لاله گل هر سال از سیمای کوه
۸روزی ثابت قدم از عالم بالا رسد
می شود ابر بهاران بوستان پیرای کوه
۹گرد کلفت از دل من هم گرانی می برد
از سر فرهاد اگربیرون رود سودای کوه
۱۰پای پیچیده است در دامان تسلیم و رضا
بر سر گنج است ازان پیوسته صائب پای کوه
۱۱