میدهد عشق به شمشیر صلا بسم الله
تازه کن جانی ازین آب بقا بسم الله
۱ای که موقوف رفیقان موافق بودی
میرود بوی گل و باد صبا بسم الله
۲ز اهل دل قافلهای بر سر راه است امروز
گر نرفته است به گِل پایْ ترا بسم الله
۳چند گویید درین راه خطر بسیارست؟
این ره پرخطرست و سرِ ما بسم الله
۴دست و بازوی تو چوگان بلنداقبالیست
گوی توفیق ز میدان بِرُبا بسم الله
۵بیگُنَه کشتنِ من بر تو اگر هست گران
دارم اقرار به تقصیر و خطا بسم الله
۶سبب کشتن عشاق اگر بیگنهی است
ابتدا کن ز منِ بی سر و پا بسم الله
۷من نه آنم که به تیغ از تو بگردانم روی
امتحان کن به دو صد زخمْ مرا بسم الله
۸گر تمنای تماشای قیامت داری
بگذر بر سر خاک شهدا بسم الله
۹وعدهٔ صحبت بیپرده به دیر انجامید
دو سه جامی بکش از شرم برآ بسم الله
۱۰روز را میگذراندی که برون آید خط
خط برآمد، ز درِ لطف درآ بسم الله
۱۱وعدهٔ جلوه به فردای قیامت دادی
شد قیامت، قدِ رعنا بنما بسم الله
۱۲چشمِ بد دور ازان زلفِ دلاویز که هست
از دو سو مصحف رخسار ترا بسم الله
۱۳گر سر صحبت یاران موافق داری
منم و فکر و خیالِ تو، بیا بسم الله
۱۴همچو منصور اگر فکرِ کناری داری
درِ آغوشْ گشادهست درآ بسم الله
۱۵بازگشتِ تو اگر بود به پیری موقوف
صبح شد، میگذرد وقتِ دعا بسم الله
۱۶گر چو منصور ترا داعیهٔ سر بازیست
ایستاده است بپا دارِ فنا بسم الله
۱۷بود موقوف به پل گر گذر از عالمِ آب
قدَّت از بار گنه گشت دوتا بسم الله
۱۸چون ز قدِ تو فلک ساخت مهیا چوگان
از میانْ گوی سعادت بِرُبا بسم الله
۱۹صیقلی نیست به از قامت خَمْ پیران را
خواهی آیینه اگر داد جلا بسم الله
۲۰باز کردهست درِ مخزنِ گوهر صائب
میخری گر گُهَرِ بیشبها بسم الله
۲۱