یارب آشفتگی زلف به دستارش ده
چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده
۱تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد
دلی از سنگ خدایا به پرستارش ده
۲چاک چون صبح کن از عشق گریبانش را
سر چو خورشید به هر کوچه و بازارش ده
۳از تهیدستی حیرت زدگان بی خبرست
دستش از کار ببر راه به گلزارش ده
۴می برد سرکشی و ناز ز اندازه برون
همچو سرو از گره خاطر خود بارش ده
۵سرمه خواب ازان چشم سیه مست بشو
شمع بالین ز دل و دیده بیدارش ده
۶تا به خونابه کشان بهتر ازین پردازد
چندی از خون جگر ساغر سرشارش ده
۷تا مگر باخبر از صورت حالم گردد
به کف آیینه ای از حیرت دیدارش ده
۸آن بت سنگدل از پیچش ما بی خبرست
پیچ و تابی به رگ و ریشه چو زنارش ده
۹نیست از سنگ دلم، ورنه دعا می کردم
کز نکویان به خود ای عشق سروکارش ده
۱۰صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت
ای خداوند یکی یار جفاکارش ده
۱۱