به جان رسید دل روشنم ز بخت سیاه
کند درازی شب عمر شمع را کوتاه
۱گذشت آه من از نه فلک ز پستی قدر
که نارسایی طالع بود رسایی آه
۲به حرف و صوت سرآمد حیات من، غافل
که راه زود به افسانه می شود کوتاه
۳شد از سفیدی مو بیش دل سیاهی من
ز صبح حشر نشد جان غافلم آگاه
۴ز ناله ام جگر سنگ چون نگردد آب؟
مرا ز قیمت نازل فکنده اند به چاه
۵مراست دیده دل از حطام دنیا سیر
نیم شرار که سرکش شوم به مشت گیاه
۶علاقه سر مویی به دل بود بسیار
بس است لنگر پرواز چشم یک پر کاه
۷ز ذکر جهر مکن منع صوفیان زاهد
که عاشقند به بانگ بلند بر الله
۸کسی به مرتبه سروری سزاوارست
که ریشه کن ز دل خود کند محبت جاه
۹دو روزه دولت فصل بهار چندان نیست
که کج به طرف سر خود نهی چو غنچه کلاه
۱۰مخور فریب سعادت ز چرخ شعبده باز
که بیضه بهر شکستن نهند زیر کلاه
۱۱ز داغ لاله سیراب می توان دریافت
که می کند ته دل را شراب لعل سیاه
۱۲محیط پرخطر عشق ازان وسیع ترست
که بر کنار فتد موجه ای ازو به شناه
۱۳زیاده شد ز خط سبز سرگرانی حسن
غرور شاه یکی صد شود ز گرد سپاه
۱۴ز قطع رشته امید چند تاب خوری؟
ازین کلافه وسواس دست کن کوتاه
۱۵به من حرارت دوزخ چه می کند صائب؟
چنین که آب مرا کرده است شرم گناه
۱۶