گر از طعام تن عام می شود فربه
تن کریم ز اطعام می شود فربه
۱کف کریم ز ریزش به خویش می بالد
ز می تهی چو شد این جام می شود فربه
۲غذای روح بود قسمت لب خاموش
قدح ز باده گلفام می شود فربه
۳اگر چه در خور صیاد نیست طعمه من
ز صید لاغر من دام می شود فربه
۴ز درد و داغ محبت تمام گردد دل
ز پختگی ثمر خام می شود فربه
۵گداخته است کسی را که شوق بوس و کنار
کجا ز نامه و پیغام می شود فربه؟
۶زمین شور دهد بال و پر به موج سراب
ز آرزو دل خودکام می شود فربه
۷اگر تو پنبه غفلت برآوری از گوش
هزار بستر آرام می شود فربه
۸نصیب چرب زبانان شود حلاوت عیش
ز قند پسته و بادام می شود فربه
۹چرا خورم غم روزی، که مرغ قانع من
چو دانه از گره دام می شود فربه
۱۰به چشم شور کنندش چو ماه دنبه گداز
دو هفته هر که ز ایام می شود فربه
۱۱علاج ثقل به زینت نمی توان کردن
کی از لباس، به اندام می شود فربه؟
۱۲به زخم سنگ پریشان کنند مغزش را
ز پوست هر که چو بادام می شود فربه
۱۳ضعیف گشته چنان دین به عهد ما صائب
که نفس کافر از اسلام می شود فربه
۱۴