به صد دلیل نرفتن ره خدای که چه؟
به صد چراغ ندیدن به پیش پای که چه؟
۱گذشته اند ز چه بی عصا سبکپایان
تو می روی به ته چاه با عصای که چه؟
۲ز برق و باد سبق می برند گرمروان
فتاده ای تو به دنبال رهنمای که چه؟
۳ز آفتاب شود پخته هر کجا خامی است
تو می دوی ز پی سایه همای که چه؟
۴ز ابر قطره به دریا رساند گوهر خویش
تو چون حباب کنی خانه را جدای که چه؟
۵قضا نتیجه کردارهای باطل توست
تو ساده لوح کنی شکوه از قضای که چه؟
۶چو سرو جامه آزادگان یکی باشد
تو هر دو روز بدل می کنی قبای که چه؟
۷قرارگاه تو در زیر خاک خواهد بود
تو می بری به فلک پایه بنای که چه؟
۸گدای کوچه عشق است چرخ ازرق پوش
تو دست کفچه کنی پیش این گدای که چه؟
۹ترا که بهره ای از نوش نیست غیر از نیش
همی ز شهد لبالب کنی سرای که چه؟
۱۰به گنجهای گهر زخم عشق ارزان است
تو می کنی طمع از عشق خونبهای که چه؟
۱۱ترا که در سر هر مو گرهگشایی هست
چو زلف کار من افکنده ای به پای که چه؟
۱۲ز سنگ لاله برآمد ز خاک سبزه دمید
برون ز پوست نیایی درین هوای که چه؟
۱۳جواب آن غزل است این که گفت مختاری
غنی به کبر و به دل خواستن گدای که چه؟
۱۴