نه سرخ چهره خورشید را شفق کرده
که از خجالت روی تو خون عرق کرده
۱بگو به غمزه که شمشیر در نیام کند
که شرم کشور حسن ترا نسق کرده
۲کجا خورد غم دل کودکی که مصحف را
همیشه ختم به گرداندن ورق کرده
۳شده است زورق خورشید و ماه طوفانی
ز تاب می گل روی تو تا عرق کرده
۴ز روی ساده به هر کس که هم سبق شده ای
صحیفه دل خود ساده از سبق کرده
۵فتد چو کار به سر، کار ذوالفقار کند
به تیغ آه دلی را که درد شق کرده
۶ز خلق صائب هر کس که روی گردان شد
به هر طرف که کند روی، رو به حق کرده
۷