عرق به برگ گلت می دود شتاب زده
نگاه گرم که این نقش را بر آب زده؟
۱چه خانه ها که رساند به آب، طوفانش
رخی که از نگه گرم شد گلاب زده
۲ز خنده اش جگر آفتاب می سوزد
مرا لبی که نمک بر دل کباب زده
۳مگر حجاب شود پرده تو، ورنه نقاب
ز عارض تو کتانی است ماهتاب زده
۴نظر به آن خط مشکین که می تواند کرد؟
که زهر بر دم شمشیر آفتاب زده
۵ز داغ من جگر سنگ آب گردیده
ز درد من کمر کوه پیچ و تاب زده
۶نشاط روی زمین فرش آستان کسی است
که پشت پای بر این عالم خراب زده
۷گشاده روی به دیوان آفتاب رود
چو صبح هر که نفس از ره حساب زده
۸فغان که شبنم مغرور ما نمی داند
که خیمه در گذر نور آفتاب زده
۹بیاض گردن او را ز نقطه ریزی خال
توان شناخت که گشته است انتخاب زده
۱۰کجاست فرصت دل برگرفتن از عالم؟
چنین که می روم از خویشتن شتاب زده
۱۱تو فکر خویش کن ای شیخ، کار من سهل است
مرا شراب و ترا باطن شراب زده
۱۲مباد سایه بلبل کم از چمن، کامسال
نهشت برگ گلی گردد آفتاب زده
۱۳زبان دعوی خورشید را تواند بست
ز عقده ای که بر آن گوشه نقاب زده
۱۴تلاش وصل بتان با حیا مکن صائب
که هست از دل خود روزی حجاب زده
۱۵