بر آن عذار نه زلف مشوش افتاده
که موج بر رخ صهبای بی غش افتاده
۱ترا به چشم محال است میکشان نخورند
چنین که باده حسن تو بی غش افتاده
۲قلم ز نامه شوقم به خویش می لرزد
که نی سوار به صحرای آتش افتاده
۳ز شانه ای که به زلفت کشیده است نسیم
هزار رشته جان در کشاکش افتاده
۴به دست باده گلگون عنان مده زنهار
که نوسواری و این اسب سرکش افتاده
۵غلط به خامه مو می کنند بی خبران
ز فکر بس که دماغم مشوش افتاده
۶چگونه محو نگردی ز ساده لوحی ها؟
تو طفل و خانه دنیا منقش افتاده
۷دل از نظاره آن لب چگونه سیر شود؟
سفال تشنه به صهبای بی غش افتاده
۸ز دانه دل من دود تلخ می خیزد
به خرمن که دگر باز آتش افتاده؟
۹عجب که ناله عاشق شود عنانگیرت
چنین که توسن ناز تو سرکش افتاده
۱۰ز سنگ می گذرد صاف تیر مژگانش
کمان ابروی او بس که پرکش افتاده
۱۱حضور دل ز غم و درد عشق می داند
سمندری که به دریای آتش افتاده
۱۲به حال سوختگان رحم می کند صائب
نگاه هر که بر آن روی مهوش افتاده
۱۳