جام صبوح خورده ز خلوت برآمده
پرشورتر ز صبح قیامت برآمده
۱در مستی از دهان تو گفتار بی حجاب
حوری است بی نقاب ز جنت برآمده
۲چون لاله ای که از کمر کوه سرزند
دیوانه ام به سنگ ملامت برآمده
۳در کنج عزلت است اگر هست وحدتی
رحم است بر کسی که به صحبت برآمده
۴از سیلی صدف گهر شاهوار ما
با آبرو ز قلزم رحمت برآمده
۵ما کسب اعتبار ز جایی نکرده ایم
بال همای ما به سعادت برآمده
۶از گوشمال چرخ ندارد شکایتی
طفل یتیم ما به مشقت برآمده
۷بر روی طوطیان در گفتار بسته ام
آیینه ام به زنگ کدورت برآمده
۸هر جا که بلبلی است درین باغ و بوستان
از ناله ام ز خواب فراغت برآمده
۹خاشاک چار موجه کثرت چسان شود؟
آسوده خاطری که به وحدت برآمده
۱۰نعلش به روی دست سلیمان در آتش است
موری که در بهشت قناعت برآمده
۱۱هر خار خشک، تیغ زبانی است آبدار
از گوش هر که پنبه غفلت برآمده
۱۲صائب ز آفتاب سیه روزتر می شود
خفاش سیرتی که به ظلمت برآمده
۱۳