تا سبزه خط از لب جانان برآمده
آه از نهاد چشمه حیوان برآمده
۱عشق است نازپرور راحت، وگرنه حسن
یوسف صفت به محنت زندان برآمده
۲در بزم وصل، داغ تهی چشمی من است
دلوی که خالی از چه کنعان برآمده
۳داند که من ز دامن صحرا چه می کشم
بر سنگ، پای هر که ز دامان برآمده
۴آن غنچه را که من به نفس باز کرده ام
صبح قیامتش ز گریبان برآمده
۵ما بی توکلیم، وگرنه درین چمن
رزق شکوفه از بن دندان برآمده
۶چون سبزه ای که در قدم بید بشکند
مژگان من به خواب پریشان برآمده
۷از داغ عشق، جن و ملک را نصیب نیست
این مه ز مشرق دل انسان برآمده
۸کی درهم از دم خنک تیغ می شود؟
صائب به سردمهری دوران برآمده
۹