ای عالم از ظهور صفاتت عیان شده
بست و گشاد دست تو دریا و کان شده
۱پیدایی تو دست اشارات کرده قطع
عریانی تو پرده چشم جهان شده
۲از بی دریغ بخشی حسن کریم تو
هر ذره ای به هستی خود بدگمان شده
۳چندین هزار فاخته از مرغزار قدس
در جستجوی سرو تو بی آشیان شده
۴هر سبزه ای که از جگر خاک سرزده است
از جویبار ذکر تو رطب اللسان شده
۵اندیشه بلندخیالان عرش سیر
از دورباش کنه تو در دل نهان شده
۶آب روان ز حکم تو گردیده است سنگ
سنگ از حجاب حسن تو آب روان شده
۷از صد هزار فتنه یکی از ریاض تو
گل کرده است و نرگس چشم بتان شده
۸با یک زبان، به شکر تو هر سبزه ده زبان
با صد زبان، به حمد تو گل یک زبان شده
۹یک قطره عرق ز رخ لاله رنگ تو
بر برگ گل چکیده، لب دلستان شده
۱۰از خاک دانه سوز تو یک دانه ضعیف
بیرون فتاده، خال لب دلبران شده
۱۱چندین هزار قامت از تیر راست تر
در زیر بار عشق تو خم چون کمان شده
۱۲خواب گران به دیده ما پرده بسته است
ورنه چنان که هست جمالت عیان شده
۱۳بی سرمه چشم را که چنین می کند سیاه؟
عالم سیاه در نظر سرمه دان شده
۱۴گل را به روی تازه آتش چه نسبت است؟
دوزخ فسرده است که باغ جنان شده
۱۵این است اگر فریب تو، فرداست دیده ام
صائب یکی ز جمله دردی کشان شده
۱۶