از اشک ماست پاکی دامان صبحگاه
از آه سرد ماست رگ جان صبحگاه
۱دستی بلند ساز که عمر دراز خضر
مدی بود ز دفتر احسان صبحگاه
۲در بیضه طوطی دل زنگار بسته را
شکرشکن کند شکرستان صبحگاه
۳هر عقده ای که در دل از انجم سپهر داشت
شد سر به سر گشاده ز دندان صبحگاه
۴تنگی ز دل، گرفتگی از سینه می برد
پیشانی گشاده ایوان صبحگاه
۵از شب چو خون مرده جهان آرمیده بود
پرشور عشق شد ز نمکدان صبحگاه
۶نانش همیشه گرم بود همچو آفتاب
هرکس بود وظیفه خور خوان صبحگاه
۷از اشتیاق جلوه آن آفتاب رو
قد می کشد چو سرو، خیابان صبحگاه
۸دایم به روی خلق در فیض باز نیست
غافل مشو ز چاک گریبان صبحگاه
۹عمر دوباره ای که شود تازه جان ازو
آماده است در لب خندان صبحگاه
۱۰بیدار می کند دل در خواب رفته را
فریاد بلبلان خوش الحان صبحگاه
۱۱چون گاهواره خشک چه بر جای مانده ای؟
تر کن لبی چو طفل ز پستان صبحگاه
۱۲مردان به آه گرم مکرر ربوده اند
گوی سعادت از خم چوگان صبحگاه
۱۳چون آفتاب شد شفقی چهره ام ز رشک
کز تیغ کیست زخم نمایان صبحگاه
۱۴از جبهه گشاده به مطلب توان رسید
صائب مدار دست ز دامان صبحگاه
۱۵