روشن ز نور صدق بود جان صبحگاه
بی وجه نیست چهره خندان صبحگاه
۱ز انجم سپهر زر همه شب جمع می کند
بهر نیاز مقدم سلطان صبحگاه
۲عمر ابد که یافت ز آب حیات، خضر
یک مد نارساست ز دیوان صبحگاه
۳گر خضر یافت زندگی از آب زندگی
عالم حیات یافت ز احسان صبحگاه
۴چون آب خضر نیست سیه کاسه و بخیل
عام است فیض چشمه حیوان صبحگاه
۵از نور صدق، دیده شوخ ستارگان
گردید محو چهره تابان صبحگاه
۶بادام چشم را به شکر غوطه ها دهد
قند مکرر لب خندان صبحگاه
۷آید ز فیض صدق طلب بی مزاحمت
گرم از تنور سرد برون نان صبحگاه
۸چون مغز پسته غوطه به تنگ شکر دهد
طوطی چرخ را شکرستان صبحگاه
۹تا از شفق نگشته به خون شیر او بدل
بردار کام خویش ز پستان صبحگاه
۱۰وقت طلوع را به شکرخواب مگذران
چشم آب ده ز شمسه ایوان صبحگاه
۱۱زنهار رومتاب ازین آستان که هست
چرخ از ستاره، ریزه خور خوان صبحگاه
۱۲فریاد مرغکان سحرخیز این بود
کای خوابناک، جان تو و جان صبحگاه!
۱۳در دیده تو پرده خواب دگر شود
خالی اگر کنند نمکدان صبحگاه
۱۴صائب رخ گشاده بود مشرق امید
کوته مساز دست ز دامان صبحگاه
۱۵