بریده نعل ز عشق که بر جگر لاله؟
به سنبل که سیه کرده چشم تر لاله؟
۱کند به زاهد و میخواره یک روش تأثیر
فتاده است چو آتش به خشک و تر لاله
۲سبک به باد فنا چون شرار خواهد رفت
اگر ز کوه زند دست بر کمر لاله
۳ز لطف طبع بهاران مگر خبر دارد؟
که دود آه گره کرده در جگر لاله
۴شکوفه صبح بهارست و لاله است شفق
پس از شکوفه ازان گشت جلوه گر لاله
۵ز زهد خشک اثر در جهان نخواهد ماند
اگر چنین شود از باغ شعله ور لاله
۶اگر نه از رخ گلرنگ یار منفعل است
چرا ز خاک برآید فکنده سر لاله؟
۷به وقت لاله می لاله رنگ حاجت نیست
که همچو جام صبوحی کند اثر لاله
۸ز درد و صافی تهی نیست جام سوختگان
که نصف خون بود و نصف مشک تر لاله
۹ز خاک تیره چه می جوید و چه گم کرده است؟
که برفروخت چراغی به هر گذر لاله
۱۰سواد شهر به خونین دلان کند تنگی
به کوه و دشت کند جوش بیشتر لاله
۱۱مدار دست ز مینا و جام در فصلی
که شیشه ساز شود غنچه، کاسه گر لاله
۱۲به هر دو دست سر خویش توبه می گیرد
چو تاج لعل نهد کج به طرف سر لاله
۱۳به چشم هر که چو مجنون سوادخوان شده است
سیاه خیمه لیلی است داغ هر لاله
۱۴به داغ عشق سرآمد توان ز اقران شد
که از سراسر گلهاست تا جور لاله
۱۵اگر چه لاله بسی هست نوبهاران را
ز چهره تو ندارد برشته تر لاله
۱۶به نقل و باده درین موسم احتیاجی نیست
که هم شراب بود هم کباب تر لاله
۱۷به یک پیاله نگردد کس این چنین مدهوش
سیاه مست شد از باده دگر لاله
۱۸پس از شکوفه مده سیر لاله زار از دست
که هست چون شفق صبح در گذر لاله
۱۹به برگ لاله نه شبنم بود، که دندان را
ز رشک روی تو افشرده بر جگر لاله
۲۰چنان که در جگر لعل آب پنهان است
نهان شده است چنان تیغ کوه در لاله
۲۱عجب که توبه سنگین ما کمر بندد
که کوه را زده از جوش بر کمر لاله
۲۲به مشت خار و خس ما دل که خواهد سوخت؟
در آن ریاض که گردیده پی سپر لاله
۲۳ز نور عاریه مستغنی اند سوختگان
به روشنایی خود می کند سفر لاله
۲۴دوروزه مهلت خود صرف میگساری کرد
چه غافل است به این عمر مختصر لاله
۲۵دلش چو پای چراغ است ازان سیاه مدام
که روز و شب بود از باده بی خبر لاله
۲۶توان به خون جگر گوهر بصیرت یافت
که شد ز خوردن خونابه دیده ور لاله
۲۷ز شرم، روی تو هر جا عرق فشان گردد
شکسته کاسه دریوزه ای است هر لاله
۲۸مگر خیال شبیخون تازه ای دارد؟
که یکه تاز برون آمده است هر لاله
۲۹شکوفه چون سپه روم روی گردانده است
شده است تا چو قزلباش جلوه گر لاله
۳۰بناز بر جگر داغدار خود صائب
که هیچ باغ نمی دارد اینقدر لاله
۳۱