در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟
واکن به ناخن از دل پرآرزو گره
۱جز تیغ آبدار درین روزگار نیست
آبی که تشنه را نشود در گلو گره
۲وقت است شق چو نار شود پوست بر تنم
از بس شده است در دل من آرزو گره
۳بیهوده شاخ گل همه تن دست گشته است
نتوان زدن به بال و پر رنگ و بو گره
۴بی ابر دامن صدفش پرگهر شود
از غیرت آن کسی که کند آبرو گره
۵در عین وصل باخبر از حسرت من است
هر تشنه را که آب شود در گلو گره
۶از هجر و وصل نیست گشایش دل مرا
چون گوهرست قسمت من از دو سو گره
۷راه سلوک تنگتر از چشم سوزن است
تا کی زنی به رشته جان ز آرزو گره؟
۸صائب هزار عقده دل باز می شود
گر وا شود ز جبهه آن تندخو گره
۹