تا کرد خانه از رخ او روشن آینه
گیرد ز آفتاب به گل روزن آینه
۱جوهر مکن خیال، که از بیم غمزه اش
پوشیده است زیر قبا جوشن آینه
۲در دیده نظارگیان جمال تو
بی نور تر ز خانه بی روزن آینه
۳در روشنی به جبهه خوبان نمی رسد
گیرد اگر چراغ ته دامن آینه
۴رفتم سیاه نامه ازین تیره خاکدان
بردم جلا نداده ازین گلخن آینه
۵روشندلان به نیم نفس تیره می شوند
یک شبنم فسرده و صد خرمن آینه
۶آورد چشم من به هوای خطش غبار
افشاند آن عبیر به پیراهن آینه
۷تا این غزل ز خامه صائب نبست نقش
روشن نشد که ذهن کند روشن آینه
۸