ای راز نه فلک ز جبینت عیان همه
در دامن تو حاصل دریا و کان همه
۱اسرار چار دفتر و مضمون نه کتاب
در نقطه تو ساخته ایزد نهان همه
۲قدوسیان به حکم خداوند امر و نهی
پیش تو سرگذاشته بر آستان همه
۳روحانیان برای تماشای جلوه ات
چون کودکان برآمده بر آسمان همه
۴کردی جدا به تیغ زبان اسم هر چه هست
نام از تو یافت چرخ و زمین و زمان همه
۵در عرض حال بسته زبانان عرش و فرش
یکسر نموده اند ترا ترجمان همه
۶از قطره تا به قلزم و از ذره تا به مهر
پیش تو کرده راز دل خود عیان همه
۷از بهر خدمت تو فلکها چو بندگان
ز اخلاص بسته اند کمر بر میان همه
۸در کار توست چرخ بلند و زمین پست
از بهر رزق توست نعیم جهان همه
۹غیر از تو هر که هست درین میهمانسرا
نان تو می خورند بر این گرد خوان همه
۱۰افلاک پیش قامت همچون خدنگ تو
خم کرده اند پشت ادب چون کمان همه
۱۱غیر از تو نیست شعله دیگر درین بساط
افلاک و انجمند شرار و دخان همه
۱۲جستند از فروغ دل زنده ات چو صبح
دلمردگان خاک ز خواب گران همه
۱۳غیر از تو نیست مردمکی چشم چرخ را
روشن به توست چشم زمین و زمان همه
۱۴شیران ببر صولت و فیلان جنگجوی
دادند عاجزانه به دستت عنان همه
۱۵در خدمت تو تازه نهالان بوستان
استاده اند بر سر پا چون سنان همه
۱۶پیش تو سر به خاک مذلت نهاده اند
با آن علو مرتبه روحانیان همه
۱۷در گوش کرده حلقه فرمان پذیریت
خاک و هوا و آتش و آب روان همه
۱۸نه آسمان ز شوق لب درفشان تو
واکرده اند همچو صدفها دهان همه
۱۹پاس نفس بدار و قدم را شمرده زن
دارند چشم بر تو درین کاروان همه
۲۰این آن غزل که اوحدی خوش کلام گفت
ای روشن از رخ تو زمین و زمان همه
۲۱