بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا ده
ما را ز خویش بستان خود را دمی به ما ده
۱از پافتادگانیم در زیر پا نظر کن
از دست رفتگانیم دستی به دست ما ده
۲هر چند بوالفضولی است از دور بیش جستن
در زیر چشم ما را پیمانه ای جدا ده
۳دیوان ما و خود را مفکن به روز محشر
در عذر خشم بیجا یک بوسه بجا ده
۴گر بوسه ای نبخشی، دشنام را چه مانع؟
گر آشنا نگردی پیغام آشنا ده
۵ای پادشاه خوبی در شکر بی نیازی
از حسن خود زکاتی گاهی به این گدا ده
۶بی جذبه از تردد کاری نمی گشاید
چون برگ که سبک شو خود را به کهربا ده
۷از تیرگی چو صائب محروم از لقایی
چندان که می توانی آیینه را جلا ده
۸