دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بسته
کنج قفس بهشت است، بر مرغ پرشکسته
۱آن را که هست شرمی خون خوردن است کارش
جز دل غذا ندارد شهباز چشم بسته
۲مشکل ز پا نشیند تا دامن قیامت
آن را که از ره عشق خاری به پا نشسته
۳از حرف سخت باشند فارغ گشاده رویان
از زخم سنگ باشد ایمن در نبسته
۴مژگان من نشد خشک تا شد جدا ز رویت
گوهر نمی شود بند در رشته گسسته
۵تا ممکن است زنهار لب را به خنده مگشا
کز راه هرزه خندی است پرخون دهان پسته
۶حسنت به زلف پرچین تسخیر ملک دل کرد
فتح چنین که کرده است با لشکر شکسته؟
۷دست سبوی می را از دست چون گذاریم؟
از بحر غم برآورد ما را به دست بسته
۸این آن غزل که صائب آخوند محتشم گفت
دل بردن به این رنگ کاری است دست بسته
۹