خراب گشت ز می زاهد شراب ندیده
که تاب آب ندارد سفال تاب ندیده
۱ز فکر، رشته جانی که پیچ و تاب ندیده
خیال گوهر شهوار را به خواب ندیده
۲اگر چه هست بر آن زلف پیچ و تاب مسلم
نظر به موی میان رشته ای است تاب ندیده
۳بیاض گردن بی خال اوست حجت ناطق
که از نظارگیان داغ انتخاب ندیده
۴مکن چو بی جگران از عتاب تلخ شکایت
که لطف دوست گلابی است آفتاب ندیده
۵تو مست ناز چه دانی عیار سوختگان را؟
که چشم شوخ تو جز دود ازین کباب ندیده
۶مجوی خواب فراغت ز دیده من حیران
که چشم آینه پوشیدگی به خواب ندیده
۷نچیده است گل از آفتاب در دل شبها
ترا کسی که به گلگشت ماهتاب ندیده
۸پلنگ تندی خوی ترا خیال نکرده
غزال مستی چشم ترا به خواب ندیده
۹روانی از سخنم برد خشک مغزی زاهد
که سیل کند رود در زمین آب ندیده
۱۰مجوی پختگی از منکران عشق ز خامی
که نارس است ثمرهای آفتاب ندیده
۱۱مرا دلی است درین بوستان چو غنچه پیکان
که از نسیم گشایش به هیچ باب ندیده
۱۲منم که پاکی چشم از نظاره نیست حجابم
وگرنه کیست که بی رویی از نقاب ندیده؟
۱۳کجا ز صورت احوال ماست با خبر آن کس
که عکس خویش در آیینه از حجاب ندیده
۱۴به تلخکامی دردی کشان چگونه نخندد؟
که آن لب نمکین تلخی از شراب ندیده
۱۵ز بحر شعر نصیب سخنوران لب خشکی است
صدف تمتعی از گوهر خوشاب ندیده
۱۶ز چهره رنگ رود از نگاه گرم تو صائب
مبین دلیر به گلهای آفتاب ندیده
۱۷