دست اگر در کمر راهبر دل زده ای
بی تردد به میان دامن منزل زده ای
۱دامن خضر رها کن که دلیل تو بس است
پشت پایی که بر این عالم باطل زده ای
۲می شود شهپر توفیق، اگر برداری
دست عجزی که به دامان وسایل زده ای
۳باز کن از سر خود زود تن آسانی را
که عجب قفل گرانی به در دل زده ای
۴گوهری نیست اگر رشته امید ترا
گنه توست که چون موج به ساحل زده ای
۵چون به عیب و هنر خویش توانی پرداخت؟
تو که از جهل در آینه را گل زده ای
۶از تمنا گرهی رشته عمر تو نداشت
تو بر این رشته دو صد عقده مشکل زده ای
۷چون نداری دل آگاه، در اول قدمی
بوسه هر چند به پیشانی منزل زده ای
۸پاس دم دار که شمشیر دودم خواهد شد
در دم حشر دمی چند که غافل زده ای
۹در قیامت سپر آتش دوزخ گردد
از درم مهری اگر بر لب سایل زده ای
۱۰چاک در پرده ناموس تو خواهد انداخت
خنده ای چند که بر مردم کامل زده ای
۱۱زان به چشم تو صدف جلوه گوهر دارد
که سراپرده چو کف بر سر ساحل زده ای
۱۲نیست ممکن که ترا آب نسازد صائب
آتشی کز نفس گرم به محفل زده ای
۱۳