طعمه مور شوی گرچه سلیمان شدهای
زال می گردی اگر رستم دستان شدهای
۱ای که چون موج به بازوی شنا می نازی
عنقریب است که بازیچه طوفان شدهای
۲عالم خاک بجز صورت دیواری نیست
چه درین صورت دیوار تو حیران شدهای؟
۳دست در دامن دریای کرم زن، ورنه
تشنه می میری اگر چشمه حیوان شدهای
۴می کند هستی فانی ترا باقی، مرگ
تو چه از دولت جاوید گریزان شدهای؟
۵چرخ نه جامه فانوس مهیا کرده است
بهر شمع تو، تو از بهر چه گریان شدهای؟
۶مصر عزت به تمنای تو نیلی پوش است
چه بدآموز به این گوشه زندان شدهای؟
۷چرخ و انجم به دو صد چشم ترا میجوید
در زوایای زمین بهر چه پنهان شدهای؟
۸آسیای فلک از بهر تو سرگردان است
تو ز اندیشه روزی چه پریشان شدهای؟
۹شکوه از درد نمودن گل بی دردیهاست
شکر کن شکر که شایسته درمان شدهای
۱۰بود سی پاره اجزای تو هر یک جایی
این چنین جمع به سعی که چو قرآن شدهای؟
۱۱کمر و تاج به هر بی سروپایی ندهند
به چه خدمت تو سزاوار دل و جان شدهای؟
۱۲دامن دولت خورشید چو شبنم به کف آر
چه مقید به تماشای گلستان شدهای؟
۱۳چون به میزان قیامت همه را میسنجند
بهر سنجیدن مردم تو چه میزان شدهای؟
۱۴بیخودی جامه فتح است درین خارستان
تو درین خانه زنبور چه عریان شدهای؟
۱۵پیش عفو و کرم و رحمت یزدان صائب
کم گناهی است که از جرم پشیمان شدهای؟
۱۶