تا رخ از باده گلرنگ برافروختهای
جگر لالهعذاران چمن سوختهای
۱نیست صیدی که دلش زخمی مژگان تو نیست
گرچه از شرم و حیا باز نظر دوختهای
۲میتوانی به نگاهی دو جهان را دل داد
اینقدر دل که تو بر روی هم اندوختهای
۳مژه در دیده نظارگیان خواهد سوخت
این چراغی که تو از چهره برافروختهای
۴سوزنی نیست که در خرقه ما نشکسته است
چه نظر بر دل صد پاره ما دوختهای؟
۵میشود کار دو عالم چو به یک شیوه تمام
اینقدر شیوه تو از بهر چه آموختهای؟
۶من کجا هجر کجا، ای فلک بیانصاف
به همین داغ بسوزی که مرا سوختهای!
۷میدهد بوی دل سوخته صائب سخنت
میتوان یافت درین کار نفس سوختهای
۸