شوخ و میخواره و شبگرد و غزلخوان شده ای
چشم بد دور که سرفتنه دوران شده ای؟
۱هر چه در خاطر عاشق گذرد می دانی
خوش ادایاب و ادافهم و ادادان شده ای
۲تو که هرگز سخن اهل سخن نشنیدی
چون سخنساز و سخن فهم و سخندان شده ای؟
۳تو که از خانه ره کوچه نمی دانستی
چون چنین راهزن و رهبر و ره دان شده ای
۴تو که از شرم در آیینه ندیدی هرگز
به اشارات که این طور شفادان شده ای؟
۵تا پریروز شکرخند نمی دانستی
این زمان صاحب چندین شکرستان شده ای
۶بر نهال تو صبا دوش به جان می لرزید
این زمان بارور از میوه الوان شده ای
۷پیش ازین بود نگاه تو به یک دل محتاج
این زمان دلزده زین جنس فراوان شده ای
۸بود آواز تو چون خنده گل پرده نشین
چه ز عشاق شنیدی که نواخوان شده ای؟
۹یوسف از قافله حسن تو غارت زده ای است
به دعای که چنین صاحب سامان شده ای؟
۱۰جای قد، سرو خجالت کشد از روی بهار
تا تو چون آب درین باغ خرامان شده ای
۱۱دل و جان خواه ز عشاق که با آن رخ و زلف
لایق صد دل و شایسته صد جان شده ای
۱۲می توان مرد برای تو به امید حیات
که ز خط خضر و ز لب عیسی دوران شده ای
۱۳از ادای سخن و از نگه عذرآمیز
می توان یافت که از جور پشیمان شده ای
۱۴چون فدای تو نسازد دل و دین را صائب؟
که همان طور که می خواست بدانسان شده ای
۱۵