ای که از بیبصران راه خدا میطلبی
چشم بگشای که از کور عصا میطلبی
۱ای که داری طمع وقت خوش از عالم خاک
نور از ظلمت و از درد صفا میطلبی
۲ای که داری طمع مهر و وفا از خوبان
پاکبازی ز حریفان دغا میطلبی
۳کردی انفاس گرامی همه در باطل صرف
همچنان زندگی از حق به دعا میطلبی
۴به تو نااهل ز الوان نعم بیخواهش
چه ندادند که دیگر ز خدا میطلبی؟
۵آسمان است ترا ضامن روزی، وز حرص
رزق خود را تو ز هر در چو گدا میطلبی
۶از دل زنده توان هستی جاویدان یافت
در سیاهی تو همان آب بقا میطلبی
۷هست درمان تو با درد مدارا کردن
درد خود را ز طبیبان تو دوا میطلبی
۸نرسد دولت دیدار به روشنگهران
تو به این دیدهٔ آلوده لقا میطلبی
۹نیست چون ریگ روان نرم روان را آواز
تو ازین قافله آواز درا میطلبی
۱۰نتوان راه به حق برد ز صحراگردی
پا به دامن کش اگر راه خدا میطلبی
۱۱پاک کن روزنه دیده خود را ز غبار
اگر از چشمه خورشید ضیا میطلبی
۱۲استخوانی به دوصد خون جگر مییابد
چه سعادت ز پر و بال هما میطلبی؟
۱۳نفس گرم کند غنچهٔ دل را خندان
تو گشایش ز دم سرد صبا میطلبی
۱۴چون نبندند به روی تو در فیض، که تو
همه چیز از همه کس در همه جا میطلبی
۱۵با دل پر هوس از آه اثر داری چشم
پایبوس هدف از تیر خطا میطلبی
۱۶کردهاند از در خود دور چو سگ از مسجد
دولتی را که ز مردان خدا میطلبی
۱۷کعبه رعناتر ازان است که محجوب شود
تو ز کوتهنظری قبلهنما میطلبی
۱۸چون ز دیوان رساننده روزی صائب
میرسد رزق تو بیخواست، چرا میطلبی؟
۱۹