نی خود را بشکن گر شکری می طلبی
برگ از خود بفشان گر ثمری می طلبی
۱خبری نیست که در بیخبری نتوان یافت
بیخبر شو ز جهان گر خبری می طلبی
۲از خودی تا اثری هست، دعا بی اثرست
بی اثر شو، ز دعا گر اثری می طلبی
۳پا به دامن کش و از هر دو جهان چشم بپوش
گر ازین خانه تاریک دری می طلبی
۴صبر چون غنچه به خاموشی و دلتنگی کن
گر گشایش ز نسیم سحری می طلبی
۵دهن خود چو صدف پاک درین دریا کن
اگر از ابر بهاران گهری می طلبی
۶خضر توفیق پی گمشدگان می گردد
خویش را گم کن اگر راهبری می طلبی
۷داد از پرتو خود بال به شبنم خورشید
پا به دامن کش اگر بال و پری می طلبی
۸صدف آبله باشد کف افسوس ترا
تا تو گم کرده خود از دگری می طلبی
۹چون شرر دیده روشن ز جهان کن تحصیل
اگر از سوخته جانان اثری می طلبی
۱۰خضر چون سبزه زند موج درین دامن دشت
پای در ره نه اگر همسفری می طلبی
۱۱آب خود صاف کن از پرده گلها صائب
گر ز خورشید چو شبنم نظری می طلبی
۱۲