عیب صاحب هنران چند به بازار آری؟
چند ازان گلبن پر گل کف پر خار آری؟
۱هیچ کس گل نزند بر تو درین سبز چمن
گل اگر در قفس مرغ گرفتار آری
۲از کجان گر گذری راست درین عبرتگاه
سالم انگشت برون از دهن مار آری
۳ضامنم من که غباری به دلت ننشیند
اگر از خلق جهان روی به دیوار آری
۴در دیاری که خزف را ز گهر نشناسند
گوهر خود چه ضرورست به بازار آری؟
۵دیده ظاهر اگر پر خس و خاشاک کنی
از خس و خار به دامن گل بی خار آری
۶به ازان است که صد نخل برومند کنی
سر منصور مرا گر به سر دار آری
۷چون حبابند سراپای نظر جوهریان
تا چه گوهر تو ازین قلزم زخار آری
۸حرف افسرده دلان باعث آشوب دل است
خبر مرگ چه لازم که به بیمار آری؟
۹می توانی به سراپرده خورشید رسید
همچو شبنم به چمن گر دل بیدار آری
۱۰چند چون سکه زر در نظر صیرفیان
پشت بر زر کنی و روی به بازار آری؟
۱۱روی چون آینه پنهان مکن از طوطی ما
تو که صاحب سخنان را به سرکار آری
۱۲رحم کن بر دل بی طاقت ما ای قاصد
ناامیدی خبری نیست که یکبار آری
۱۳روشن است از دهن زخم چه گل خواهد کرد
چه ضرورست مرا بر سر گفتار آری؟
۱۴اگر از پاس نفس رشته سرانجام دهی
صائب از بحر برون گوهر شهوار آری
۱۵