اگر از موج خطر چشم به ساحل داری
در دل بحر همان آینه در گل داری
۱از دل تنگ کنی شکوه، نمی دانی حیف
که گشاد دو جهان در گره دل داری
۲گر شوی آه، نفس راست نخواهی کردن
گر بدانی چه قدر راه به منزل داری
۳چون توانی سبک این بادیه را طی کردن؟
تو که از نقش قدم پا به سلاسل داری
۴نسبت حسن چو خورشید به ذرات یکی است
تو ز کوته نظری چشم به محمل داری
۵باد پروانه کجا گرد دلت می گردد؟
تو که چون شمع دو صد کشته به محفل داری
۶آب از دیده آیینه روان می گردد
گر به رخسار خود آیینه مقابل داری
۷می توان یافتن از تلخی گفتار ترا
که ز خط زیر نگین زهر هلاهل داری
۸پرده شرم تو غمازتر از فانوس است
می توان یافت ز سیما که چه در دل داری
۹از نظربازی این لاله عذاران صائب
چه به غیر از جگر سوخته حاصل داری؟
۱۰