رخصت بوسه اگر از لب جامی داری
تلخ منشین که عجب عیش مدامی داری
۱سرفرازان جهان جمله سجود تو کنند
در حریم دل اگر راه سلامی داری
۲اگر از داغ جنون یافته ای مهر قبول
چشم بد دور که خوش ماه تمامی داری
۳گوشه ای گر به کف آورده ای از ملک رضا
باش آسوده که شایسته مقامی داری
۴ای عقیق از من لب تشنه فراموش مکن
که درین دایره امروز تو نامی داری
۵سرو از دایره حکم تو بیرون نرود
تا تو چون فاختگان حلقه دامی داری
۶بسته ای در گره از ساده دلی دوزخ را
در سر خود اگر اندیشه خامی داری
۷چون گره شد به گلو لقمه غم باده طلب
به حلالی خور اگر آب حرامی داری
۸ای صبا چشم من از آمدنت روشن شد
مگر از یوسف گم کرده پیامی داری؟
۹برخوری زان لب میگون که چو صهبای صبوح
در رگ و ریشه جان طرفه خرامی داری
۱۰صائب این آن غزل حافظ مشکین نفس است
بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری
۱۱