کوش تا دل به تماشای جهان نگذاری
داغ افسوس بر آیینه جان نگذاری
۱چاه این بادیه از نقش قدم بیشترست
پای مستانه به صحرای جهان نگذاری
۲نفس تند، عنان دادن عمرست از دست
با خبر باش که از دست عنان نگذاری
۳چشم بستن ز تماشای دو عالم سهل است
سعی کن سعی که دل را نگران نگذاری
۴دشمن خانگی از خصم برونی بترست
اختیار سر خود را به زبان نگذاری
۵نخل امید تو آن روز شود صاحب برگ
که سبکباری خود را به خزان نگذاری
۶زاد راه سفر دور توکل این است
که در انبان خود اندیشه نان نگذاری
۷به دو صد چشم، نشان راه ترا می پاید
تیر تا راست نباشد به کمان نگذاری
۸عزلتی کز تو بود نام چو عنقا سهل است
جهد کن جهد که از نام نشان نگذاری
۹تا در خانه بی منت دوزخ بازست
دست رغبت به در باغ جنان نگذاری
۱۰عمر چون قافله ریگ روان درگذرست
تا بنا بر سر این ریگ روان نگذاری
۱۱قطره را بحر کرم گوهر شهوار کند
نم خون در مژه اشک فشان نگذاری
۱۲حسن کردار ز هر عضو زبانی دارد
تا توان کرد نصیحت به زبان نگذاری
۱۳نرم کن نرم رگ گردن خود را زنهار
تا سر خویش به بالین سنان نگذاری
۱۴ما به امید عطای تو چنین بیکاریم
کار ما را به امید دگران نگذاری
۱۵نیستی مرد گرانباری غفلت صائب
سر خود در سر این بار گران نگذاری
۱۶