چه بر این آتش هستی چو دخان می لرزی؟
چون شرر بر سر این خرده جان می لرزی؟
۱دانه قابل نه مزرع سبز فلکی
نیستی برگ، چه از باد خزان می لرزی؟
۲آفتاب از تو و چرخ تو فراغت دارد
تو چه ای ذره ناچیز به جان می لرزی؟
۳سود جان بر سر هم ریخته در عالم عشق
تو بر این عالم پر سود و زیان می لرزی
۴کرده ای خضر ره خود خرد ناقص را
چون عصا در کف بیمار ازان می لرزی
۵عالمی محو تجلی و تو از بیجگری
در پس پرده هستی چو زنان می لرزی
۶کیلی از خرمن حسن تو بود ماه تمام
بر سر دانه چه ای مور میان می لرزی؟
۷زخم شمشیر زبان صیقل ارباب دل است
تو چرا این همه از زخم زبان می لرزی؟
۸بی قراران تو از برگ خزان بیشترند
چه به یک فاخته، ای سرو روان می لرزی؟
۹چون پر کاه، وصال تو و هجر تو یکی است
واصل کاهربایی و همان می لرزی
۱۰بخیه بر دیده ظاهرزن و آسوده نشین
چند چون حلقه ز چشم نگران می لرزی
۱۱ناوک راست روی، چشم هدف در ره توست
چه بر این قامت خشک چو کمان می لرزی؟
۱۲در زمستان فنا حال تو چون خواهد بود؟
که ز سرمای گل ای سرو روان می لرزی
۱۳در کف دست سلیمانی و از بی خبری
چون دل مور به هر ریزه نان می لرزی
۱۴لرزش جان تو ای بحر نه از طوفان است
گوهری در صدفت هست ازان می لرزی
۱۵جسم آن رتبه ندارد که بر او لرزد جان
هست در جان تو جانی که بر آن می لرزی
۱۶صائب اندیشه روزی ز دل خود بردار
بر سر خوان سلیمان چه به نان می لرزی؟
۱۷