نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی
که برآرم به فراغت ز ته دل نفسی
۱سطحیان غور معانی نتوانند نمود
رزق موج است ز دریای گهر خار و خسی
۲دل افسرده نگردد به نصیحت بیدار
راه خوابیده نخیزد به صدای جرسی
۳زود هموار ز جمعیت منزل گردد
هست در راه اگر قافله را پیش و پسی
۴شد دل روشن ما از سخن پوچ سیاه
چه کند آینه در دست پریشان نفسی؟
۵گوشه گیری که بود شاد به صیادی خلق
عنکبوتی است که نازد به شکار مگسی
۶دور گردان تو دارند مرا داغ و کباب
من چه می کردم اگر ره به تو می برد کسی
۷هست در دست قضا بست و گشاد در عیش
گره از جبهه به ناخن نگشوده است کسی
۸بیکسان راست خدا حافظ از آفات زمان
دزد کمتر بود آنجا که نباشد عسسی
۹صائب از خواهش بیجا دل من گشت سیاه
وقت آن خوش که ندارد ز جهان ملتمسی
۱۰