بوسه از کنج لب یار نخورده است کسی
ره به گنجینه اسرار نبرده است کسی
۱من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟
اینقدر صبر به عاشق نسپرده است کسی
۲لب نهادم به لب یار و سپردم جان را
تا به امروز به این مرگ نمرده است کسی
۳ریزش اشک مرا نیست محرک در کار
دامن ابر بهاران نفشرده است کسی
۴آب آیینه ز عکس رخ من نیلی شد
اینقدر سیلی ایام نخورده است کسی
۵غیر از آن کس که سر خود به گریبان برده است
گوی توفیق ازین عرصه نبرده است کسی
۶داغ پنهان مرا کیست شمارد صائب؟
در دل سنگ شرر را نشمرده است کسی
۷