خارخاری به دل افتاده ز مژگان کسی
که نپیچیده نگاهش به رگ جان کسی
۱میوه خلد به کوته نظران ارزانی
دست امید من و سیب زنخدان کسی
۲به یکی بوسه که جان در تن عاشق آید
چه شود کم ز لب لعل تو ای جان کسی؟
۳دامن دشت به سودازدگان ارزانی
نکشد آتش ما منت دامان کسی
۴همچو خورشید سرآمد نتوانی گردید
مدتی تا نروی در خم چوگان کسی
۵تا قناعت به سر انگشت توان کرد چو شمع
نخورد کودک ما شیر ز پستان کسی
۶زاهد بی مزه و سیر خیابان بهشت
من سودازده و چاک گریبان کسی
۷به دمی آب که دل سوخته ای آساید
خشک مغزی مکن ای چشمه حیوان کسی
۸چون به چشمش ندهم جای که در پرده دل
اشک من شور شد از گرد نمکدان کسی
۹سنبل یک چمن و جوهر یک آینه اند
طره بخت من و زلف پریشان کسی
۱۰خبرش نیست ز سرگشتگی ما صائب
هر که سر گوی نکرده است به میدان کسی
۱۱