نه چنان دانه دل سوخت ز سودای کسی
که شود سبز ز آب رخ زیبای کسی
۱آب ازان در قدم سرو به خاک افتاده است
که ندارد خبر از قامت رعنای کسی
۲خانه زادست سیه مستی صاحب نظران
چون قدح چشم ندارند به صهبای کسی
۳من گرفتم نکنم راز نهان را اظهار
چه کنم آه به غمازی سیمای کسی؟
۴دعوی جلوه مستانه مکن ای شمشاد
کاین قبایی است که زیباست به بالای کسی
۵نه چنان شعله کشیده است که خاموش شود
آتش شوق من از دامن صحرای کسی
۶چه خیال است که از سینه دگر یاد کند
دل هر کس رود از جا به تماشای کسی
۷نه چنان گشت پریشان دل صد پاره من
که مرا جمع کند زلف دلارای کسی
۸سر به سر فاختگان حلقه بیرون درند
سرکش افتاده ز بس سرو دلارای کسی
۹سرمه در دیده انجم کشد از بیتابی
مشت خاکسترم از آتش سودای کسی
۱۰هر نفس می زنم آتش به جهان از غیرت
که مبادا شکند خار تو در پای کسی
۱۱از غم روی زمین تنگ نگردد صائب
گرچه در سینه عاشق نبود جای کسی
۱۲