سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی
دو سه جامی بکش از شرم برآ ای ساقی
۱از می و نقل به یک بوسه قناعت کردیم
رحم کن بر جگر تشنه ما ای ساقی
۲چند چون شمع ز فانوس حصاری باشی؟
بی تکلف بگشا بند قبا ای ساقی
۳پنبه را وقت سحر از سر مینا بردار
تا برآید می خورشیدلقا ای ساقی
۴بوسه دادی به لب جام و به دستم دادی
عمر باد و مزه عمر ترا ای ساقی!
۵شده ام برگ خزان دیده ای از رنج خمار
در قدح ریز می لعل قبا ای ساقی
۶دهنم از لب شیرین تو شد تنگ شکر
چون بگویم به دو لب شکر ترا ای ساقی؟
۷شعله بی روغن اگر زنده تواند بودن
طبع بی می نکند نشو و نما ای ساقی
۸(زحمت رنگ حنا بر ید بیضا مپسند
می کند پرتو می کار حنا ای ساقی)
۹(خضر اگر بوی ز کیفیت ساغر ببرد
آب حیوان بدهد روی نما ای ساقی)
۱۰(قطره ای گر بچکد از می خونگرم به خاک
روید از شوره زمین مهرگیا ای ساقی)
۱۱صائب تشنه جگر را که کمین بنده توست
از نظر چند برانی به جفا ای ساقی؟
۱۲