دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
۱صبح پیری شد و از خواب نگشتی بیدار
بر تو شد جامه احرام ز غفلت کفنی
۲می شود سنگ نشان کعبه مقصودش را
گر به اخلاص کند خدمت بت برهمنی
۳راز من از لب خامش به زبانها افتاد
گرچه از خامه بی شق نتراود سخنی
۴مزه میوه فردوس نمی داند چیست
هر که دندان نرسانده است به سیب ذقنی
۵در سپند من سودازده آتش مزنید
که پریشان شود از ناله من انجمنی
۶نیست از وصل به جز خون جگر قسمت من
بر سر خوان سلیمان چه کند بی دهنی؟
۷کرد یک تنگ شکر روی زمین را صائب
که شنیده است چنین طوطی شکرشکنی؟
۸