از سر صدق اگر سینه خود چاک کنی
فیض صبح از نفس پاک خود ادراک کنی
۱در قیامت گل بی خار ثمر می بخشد
نیش خاری که تو از آبله نمناک کنی
۲ابر از گوهر شهوار ترا لقمه دهد
دهن خویش اگر همچو صدف پاک کنی
۳از تو هر پاره دل برگ نشاطی گردد
صبر چون غنچه اگر بر دل غمناک کنی
۴پیش ازان دم که کند خاک ترا در دل خون
می به دست آر که خون در جگر خاک کنی
۵گله خار ز پیراهن یوسف بیجاست
تا به کی شکوه ز ناسازی افلاک کنی؟
۶حسن شد پا به رکاب از خط مشکین، بشتاب
تا مگر گردی ازین قافله ادراک کنی
۷برگ عشرت مکن ای غنچه که ایام بهار
آنقدر نیست که پیراهن خود چاک کنی
۸مشو ای گل طرف آن رخ نازک که تری
عرقی نیست که از جبهه خود پاک کنی
۹سرو اگر بنده آن قامت رعنا نشود
طوق بر فاختگان حلقه فتراک کنی
۱۰روی ناشسته به درگاه تو خوبان آیند
گر تو چون آینه دامان نظر پاک کنی
۱۱تخم چون سوخت برومند نگردد صائب
دانه اشک به امید چه در خاک کنی؟
۱۲